کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
تقدیم به ساحت مقدس صاحب الزمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف-
غریب مانده ام اینجا، غریب مثل ... چه بگویم؟ ... غریب مانده ام از جاده بوی تو می آید و تو نمی آیی. شاید هم آمدی ، گذشتی ، سلام دادی ، لبخندی... و من نفهمیدم. شاید حتی نامت را هم گفتی و گذشتی و من نفهمیدم. شاید تحفه ای هم دادی و گذشتی و من... نفهمیدم. شاید حتی ... می بینی؟ غریب مانده ام اینجا. غریب... همه جا سرد است . آشنا نگاه آشنا نمی کند. لطف و عطوفت اینجا کیمیا ست . می بینی؟ صورتک ها بر چهره ها بسیار، آدمها کم، آدمک ها بسیار، در این دنیای آهن و سنگ ، در این دنیای بی روشنایی ، لطف و عطوفت و عدالت کیمیاست . کجاست دست مهر تو ؟ کجاست ؟ شاید مثل همیشه روی شانه های من . و من نفهمیدم... نفهمیدم. میگویند می آیی و ابراهیم وار تیشه بر دوش ، بتکده ها را ویران می کنی.می گویند می آیی و از صورت کودک معصوم فقر، سرخی سیلی نامرد را می زدایی. و برآن بوسه ی مهر می زنی، می گویند می آیی و از شمار مدعیان یاریت جماعتی اندک را به نام می خوانی.و به هرچه نامردی است می تازی، می گویند می آیی و خورشید دوباره طلوع می کند... کودک معصوم فقر ... می گویند می آیی و از صورت کودک معصوم فقر ، سرخی سیلی نامرد را می زدایی و برآن بوسه ی مهر می زنی. می پرسم.از تو می پرسم: آیا صبح نزدیک است؟... مهربان! سلام! درآرزوی دیدار شما مانده ای بیقرارم. می دانم که می آیی . در قاموس شما جواب سلام واجب است. عزیز دلم! سلام! سلام! ثانیه های بیقراری..... سلام آرزومند بیقرار را پاسخ می گویی؟ آرزومندی بیقرارم ، می دانم که می دانی سلام آرزومند بیقرار را پاسخ می گویی؟ سلام.... سلام... سلام عزیز دل! نشسته ام هوای سرد بی کسی ، تشنه ی قطره ی محبتی از آسمان لطف شما، چشمانم را که بر هم می نهم ، خواب خوش آمدنت را می بینم... گویی هوا گرم می شود، درختان بهــــار را زمزمه می کنند، آسمان می خندد، جهان سبز می شود. گویی جام محبت ، لبریز. عشق ،فراوان. کینه نابود. دروغ ، کلمه ای بی تعبیر و بی معنا می شود... عدالت همه گیر.. گویی جهل نیست ، جاهل نیست . فقر نیست ، فقیر نیست . استخوانهایم درد گرفته اند . چشمانم را باز می کنم . بر جاده ی آمدنت نشسته ام بی قرار. در این هوای سرد بی کسی چراغان کن... چراغان کن آسمان تاریک بی تو ماندن را ... چراغان کن! آسمان تاریک بی عدالتی را... عزیز دلم ! سلام... غروب بود و دست نوازشی... گریه ی بی امانی بود و شانه ی مهری... نماز بود و محرابی...من بودم و تویی... من نبودم اما تو بودی. فوجی کبوتر عاشق از آسمان دل گذر می کردند، بر منقارشان چیزی ، نامه ای بود انگار.گفتم: از سمت خیال کدام یار پیغام مهر آورده اید؟ ... آنسوترک را نشانم دادند. آنجا که گریه ی بی امانی بود و شانه ی مهری... نماز بود و محرابی...من بودم و تویی... نمی دانم چرا شعر ، چرا کلمه ، چرا حتی نگاه برای گفتن از آن دم ، یاری ام نمی کنند! مهربان! مهربان عزیز! یار منتظر! دست نوازشی! کلیدی ، تا بشکند این از تو دور ماندن را! گریه ی بی امانی بود و شانه ی مهری... نماز بود و محرابی... من هرگز نبودم . اما تو بودی ... تو بودی عزیز دلم ! .... تو بودی ، مثل همیشه. ای همه حضور! ای توان و تکیه گاه من بهنگام سختی و شدت! هیچ سختی نیست که با حضور تو آسان نشود و هیچ مشکلی نیست که با یاد تو سامان نگیرد . تو را بخدا خودت را از ما نگیر! عزیز دلم! ای عزیز دل! ای همراه من در غربت! غریب افتاده ایم در این جهان و دوریم از آن وطنی که تو برایمان تدارک دیده ای. ما را تا رسیدن به مقصد در این گذرگاههای خوف رها مکن . ای ولی نعمت من ! ای عزیز دل! روزی خوردن از دست تو با حلاوت و نشستن بر خوان تو با عزت، ما را محتاج غیر خودت مکن . ای تکیه گاه من به وقت حیرت! اگر استوار تر از تو تکیه گاهی هست ، اگر مهربان تر از تو دست هایی هست، اگر امید آمیز تر از نگاه تو نگاهی هست، نشانمان بده . و اگر نیست ، خودت دستمان را بگیر. دستمان بگیر..... دستمان بگیر.... انسانیت به یغما رفته . بساط ستم جور. زمین جیره خوار حکومت های جاهلی و دلها آفت اضطرار. ای زمین از آفتاب رویت روشن! ای از نگاه سبز خدا سرشار! ای پنهان پیدا تر از نور! ای تمامت ، حضور بهار! آیا هنوز فرصت رسیدن این چشمهای کال نیست؟.... زیر آسمان هر امام زاده آفتابی میشویم... زیر سایه ی هر گلدسته خلوت می کنیم ... زیر باران هر ندبه سبک می شویم... پای هر طلوع زمزمه ی عاشورایی می نشینیم... رو به هر دریچه ی اشرافی پلک می زنیم...با هر ستاره ، سرشار...با هر شوق متولد می شویم و در میان هر دسته ای که هستیم ما با تو پرچین ها را تکانده ایم... پنجره ها را ورق زدیم و ماه را به تماشا نشستیم ... نشد... هرچه می نویسم ، آخر نشد می شود.. خسته شدم عزیز دلم! از بازی الفاظ خسته شدم... کلمات نه تو را می گویند ، نه مرا. مرا فقط خسته شدم می گویند . و تو را ... نمی دانم. تو را عشق، تو را محبت ، تو را همه حرف خوب، تو را دوستت دارم می گویند و مرا خسته شدم ، عزیز دلم! از بازی کلمات و الفاظ خسته شدم . از این شعرهای همیشه نشد ، خسته شدم. از خودم خسته شدم که بی ذکر برخاستم ، زمین خوردم .... دوستت دارم را فراموش کردم و اینگونه شدم که خسته و بریده ... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ شاید این جمله هم مرا و هم تورا می گوید: کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ عزیز دلم! کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ .......باز منم و درد خسته شدن در همه زمانها ، ثانیه های بیقراری........ نه شوق وصلی تازه، نه امید دیداری دیگر... عادت کرده ایم بگوییم می آیی. .. به این باورهای بارور نشده عادت کرده ایم . به این بعد ازظهر های معمولی عادت کرده ایم . به این روزهای عقیم که می آیند و می روند ، عادت کرده ایم .صحبت از نیامدن نیست. صحبت از چرا نیامدن است. به این شبهای دامنه داری که می آیند و می روند . به این پریشانی شعله ور که در تشویش دقایق جان گرفته است. عادت کرده ایم.... تو نیستی و در عین نیستی ، هستی و می بینی که جهان چه می کشد. ای خوب! ای همه حضور! این آینه ها که صیقل نمی خورند و دلهایی که نمی لرزند و دستانی که بالا نمی رود و دعایی که به استجابت نمی رسد. همه چیزها در عین بودن ، نیستند. همه چیزها در عین روشنی ،سیاه . همه چیزها در عین بزرگی ، کوچکند. و در عین باروری ، عقیم. و این نبودن به مرگ لحظه ها ، به نبود مهربانی، به نیستی حقیقتی روشن دامن می زند. کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ آیا دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشود؟ آیا چشمی هست که عصرهای دلتنگی تو را نگرید؟ آیا سری هست که در سودای تو نباشد؟ آیا روزی هست که به امید زیارت تو فردا نشود؟ آیا صبحی هست که در آرزوی دیدار تو روشن نگردد؟ و چه بد که هست. هست . هستند . گاهی هستم ، هستم: دستی ، چشمی، دلی ، سری هستم که در سودای تو نیست. چه بد که گاهی هستم. این تنها باریست که از بودن خود شرمنده ام . من گاهی اینگونه هستم. گاهی چشمم بدنبال تو نمی دود. .. گاهی دلم برای تو نمی طپد... گاهی سرم در سودای تو نیست... کجاست؟! نمی دانم! من گاهی اینگونه هستم. شرمنده. شرمنده ام. به حرمت دلی که تو را دوست می دارد ، همچنان مثل همیشه نگاه کن! به من و به شرمندگی هایم ، نگاه کن. عزیز دلم! به حرمت دلی که تو را دوست می دارد نگاه کن! مثل همیشه. ... دوباره این منم و بازگشت تبار ثانیه های بیقراری... با تو تنها، با تو هستم، ای پناه خستگی ها در هوایت دل گسستم، از همه دلبستگی ها در هوایت پرگشودن، باور بال و پر من باد شعله ور از آتش غم، خرمن خاکستر من باد ای بهار باور من، ای بهشت دیگر من چون بنفشه بی تو بیتابم، بر سر زانو سر من بی تو چون برگ از شاخه افتادم زرد و سر گردان در کف وادم گرچه بی برگم ، گرچه بی بارم .... در هوای تو بی قرارم. برگ پاییزم ، بی تو می ریزم.... نوبهارم کن، نوبهارم. ای بهار باور من، ای بهشت دیگر من چون بنفشه بی تو بیتابم، بر سر زانو سر من... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟... باز همین جمله تکراری، همین همیشه تکرار خسته. سلام خسته از روح خسته می آید. عزیز دلم! سلام! مثل همیشه بد، اما صاف و ساده و خالص آمده ام. کمی شرمنده. نمی دانم چرا؟ هرچند می دانم .... و بد که تو هم می دانی، علت اینهمه شرمندگی چیست. سلام خسته از روح خسته می آید.... گاهی اوقات اصلا نمی دانم چه بنویسم. گاهی اوقات نمی توانم از تو حرف بزنم. نه من. که شاید ذرات عالم این گونه اند. نه من. که آفتاب اینگونه است. که باران، که درخت، که رود، که دریا، که شب. گاهی اوقات که نه، تمامی دقایق بوی دلتنگی های همین لحظه های ساده ی منند. همین لحظه های صاف، همین لحظه های صادق. همین لحظه های ساده....اما شرمنده. شرمنده عزیز دل! تو بیایی که، که را ببینی؟... تو بیایی که چه، را ببینی؟ شرمنده.. شرمندگی های ما اینطور نگاه کردن ندارد. فقط... سلام عزیز دلم! و این فاصله های یکدست از پیوند آدینه و رسیدن، این برزخ آمدن و نیامدن. می گویند: آینه ها را غبار فراموشی گرفته است، می گویند: باران ایستاده است. روزها عقیم شده اند. می گویند: آفتاب پریشان است. می گویند رودها از مرداب سرچشمه می گیرند. و کوهها فروریزان آهی بزرگند. دستان آسمان کوتاه ، شانه های دریا لرزان و باد گریزپاتر از همیشه . می گویند: درختان محکوم پاییزند. می گویند: راه، بی مسافر است. هیچ پنجره ای رو به آفتاب نیست. هیچ پرنده ای را شوق پرواز و هیچ شبی را امید سپیده. می گویند: دری نیست ، دریچه ای نیست ، آسمانی نیست و این ناامیدی همیشگی است که از سرآغاز دلتنگی نمی دانم کی، ریشه دوانده . می گویند: همه جا سیاه، همه جا تیره، همه جا بد شکل است. راست می گویند. به خودم که نگاه میکنم، می فهمم راست می گویند. همه جا تیره، همه جا سیاه ، حتی دل من. دلی که تورا دوست دارد. دوست دارد، به خدا دوست دارد. گواهی می دهم اگر تو نیم نظری، حتی گوشه چشمی به دلی که تو را دوست می دارد کنی، سر بلند می شود. گواهی می دهم همه اهالی آسمان به زمین فرود می آیند. همه فرشتگان به زیارتت خواهند شتافت. گواهی می دهم اگر تو بیایی همه ستارگان، کوچه ها را چراغانی می کنند. همه دلها برای دیدنت برمی خیزند. همه چشمها به پابوسی نینوای نگاهت می آیند. گواهی می دهم اگر تو بیایی باران مدام و یکریز بر دلی که تو را دوست می دارد می بارد.... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟![]()

1.jpg)


| Design By : Night Skin |


