اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

بگذار دوباره از نو بنویسم... این بار فاخرتر. من فقیر کجا و آستان کبریایی شما کجا؟
قلم ناتوان من کجا و نامه نوشتن برای شما کجا؟
می خندید اگر ببینید این مدعی دوستی با شما ذره ای هم به فکر شما نیست!
چرا؟... خب ساده است...
بغض من که بغض بودن است...
نگاه من که نگاه عافیت طلبی ست...
نوشته هایم که شعر است و عشق نیست...
عشق است و درد نیست... سوز نیست...
این یکی هم که دیگر خشکیده... فریاد را می گویم.
کدام درد؟ کدام فریاد؟ کدام هجوم ثانیه های درد؟
شاید اینها همه از سر بی دردیست! ... چه می دانم.
مثل من که کم نیستند! مثل من که مدعی دوستی شماست و ذره ای هم به فکر شما نیست!
ای کاش اینگونه نبودم... ای کاش اینگونه نبودم...
