نگاه مهربان تو
دلم میخواهد این روزها فریاد بزنم،
صدایم به کوچه نمی رسد، اما دلم می خواهد فریاد بزنم، نام تو را بلند بلند بگویم.
دوست دارم در همین کوچه بدوم و قصه عشق تو را جار بزنم.
می خواهم همه بدانند : هستند کسانی که سرگشته ی عطر تو اند. به نام تو نفس می کشند.
بگذار ببینند همه این طغیان گران بی نام چگونه رام یک نام شده اند.
بگذار ببینند عزیز دلم .....
این "من"... این بی سرو پای خود را که بین من و تو ایستاده و سرک می کشد را هی بمیران.
بمیران تا همه تو باشی.
چگونه اینگونه طوفانیم؟
این بیقراری های دم به دم ازکیست؟
این آشفتگی های بی سامان...
دست بگشا و بند بازکن! بگذار باز بندی تو شوم.
نمی خواهم بی نگاه تو کلمه ای از ذهن خسته ام پروازکند.... نگاه کن!
نمی دانم تاکی ، اما شاید این آخرین کلام من باشد.
آخرین حنجره ای که می شناسم.
زیر نگاه تو این را آموختم: خود را فراموش کردن و برای تو سوختن.
چه لذتی ست همین چند لحظه بی من بودن و در تو پریدن و جز تو هیچ ندیدن.
چه لذتی ست .... نگاه کن
شاید برای آخرین بار! ....نگاهم می کنی؟ عزیز دلم
بی نگاه تو خواندن و گفتن نمی دانم.... نه خواندن و نه گفتن
تنها بگو:
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟



