![]() |
![]() |
|
| دل نوشته هایی برای امام عصر -عجل الله تعالی فرجه الشریف- |
چشم تار دل را، چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن بی تو برگی زردم، به هوای تو می گردم که مگر بیفتم در پایت ای نوای نایم ، به هوای تو می آیم که دمی نفس کنم تازه در هوایت به نسیم کویت ای گل به شمیم بویت ای گل در سینه داغی دارم از لاله باغی دارم بایادت ای گل هرشب در دل چراغی دارم باغم ؛ بهارم باش موجم ؛ کنارم باش ای پادشه خوبان ؛ داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد ؛ وقت است که باز آیی مشتاقی و مهجوری ؛ دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی یارا، یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن چشم تار دل را ، چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن بی تو برگی زردم، به هوای تو می گردم که مگر بیفتم در پایت ای نوای نایم ، به هوای تو می آیم که دمی نفس کنم تازه در هوایت تا فدا کنم جان و دل برایت ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 5:56 توسط یلدا |
|
|
ثانیه ....ثانیه های بیقراری....... هزار اسفند را به بهار گره زدیم و تو نیامدی ... هزار تابستان را در سبد ها چیدیم .اما تو نیامدی... هزار پاییز را چشم دواندیم ، از هزار دریچه بوییدیم ، از هزار پرنده پرسیدیم و نیامدی ....نیامدی.... باران ، صدای قدمهای توست همیشه .هزار باران آمد و تو نیامدی. هنوز همان سالهای سیاه دربه دریست . هنوز همان روزهای تلخ بی پناهی است . هنوز همان جمعه های دلتنگی است . هنوز همان ندبه های بی اجابت است . هنوز همان رازهای ناشناخته ، هنوز همان دلخوشی های اندک و لبخند تلخ بی تو بودن.... ها؟ ...می فهمی؟لبخند تلخ بی توبودن.... بی تو بودن ، را می فهمی؟؟ هنوز همان بدبختی های فراوان هنوز همان تاریکی های بی شمار هنوز همان عدالتهای خاموش.... هنوز همان گرفتاریهای مداوم ، همان نسیم های بی پایدار، همان تهمت های ناروا، همان غیبت های پی در پی. خاردر چشم این کوچه ها اگر بی آمدنت جارو نشود خار در چشم این دقایق اگر تورا آرزو نکنند. خار درچشم این روزگار اگر امید آمدنت را ناامید ببینند خار در چشم این جاده ها اگر تو را چشم به راه نباشند . خار در چشم من ِ اینهمه خسته ....خار در چشم ... بی تو بودن و زنده بودن و زندگی کردن سخت است
نمی دانم....ملتهبم ..مضطربم می دانم ، به بی تو بودن عادت کرده ام ...عادت کردم به بی تو بودن ... خسته ام .....خسته کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:47 توسط یلدا |
|
|
...دروغ نیست اگر بگوییم محبت را جیره بندی کرده اند دروغ نیست اگر بگوییم کسی را با مهربانی سرو کاری نیست و چشمهای حریص از روشنی حرف نمی زنند و دهانهای آلوده از راستی نمی دانند و دستهای کوتاه چیزی از سخاوت نمی فهمند دروغ نیست اگر بگوییم فاصله ی زمین از ملکوت بیشتر شده زمینیان در بند خطوط اند : در بند تفرفه . در بند جهل و عنا د .خطوط کج و ناراست .خطوط فقر و جنگ . خطوط اینهمه بدی و رابطه ای بین عشق و مهربانی نیست و رابطه ای بین بودن و نبودن نیست و رابطه ای بین ما .... بین من و تو کمتر شده است
جای تاسف اما ...علاج چیست ؟ خسته ام . خسته از اینهمه تکرار .از اینهمه عادت . از اینهمه با تو نبودن ، خسته ام به خدا خطوط تفرقه . خطوط جهل و عناد . خطوط کج و ناراست . خطوط فقرو جنگ . اینهمه خطوط بد. روح ما را خط خطی کرده .... خسته ام .... خسته از آن زمان که شنیدم عزیز دل ، ناشناس در این زمین می گردد و از این فضا تنفس می کند ، به همه سلام می کنم .شاید پاسخی هرچند به ناشناس از او بشنوم . تو را بخدا آنچنان زمین گیر دنیام مکن که وقت ظهورت توان برخاستنم نباشد... سلام بر تو و چشمان بی قرارت سلام بر تو و بر روشنی لحظاتی که نام تو را زمزمه می کنند سلام بر تو ای پیامبر آبها سلام ! سلام عزیز دل! سلام! کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:6 توسط یلدا |
|
|
باور داریم که می آیی ، از پس این آینه ، چونان آفتاب از پس این روزهای به ستم آلوده، چونان پیامبران الهی باور داریم که می آیی که هنوز از چشمه های توحیدی خونهای پاک پدرانت می جوشد ، که هنوز کودک سیلی خورده پر ناز ، به شب شام شکم سیر پر هوس ، رد نگاه تو را می جوید . باور داریم که می آیی که هنوز مادرغم دیده در انتظـــــــار شادمانی توست. مگر می شود از آمدنت نا امید شد ؟ مگر می شود روزگار آمدنت را چشم به راه نبود ؟ به خدا هرروز که به جمعه نزدیک تر می شویم ، زیارت دیدار تو را تازه تر حس می کنیم و هرروز که از جمعه دور تر می شویم بیشتر دلتنگ آمدنت هستیم . بگذار بگوییم ، هر چند غیر از اینیم ..... اما بگوییم : که انتظــــــار آمدنت را می کشیم ..... بگو: کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ چه درختانی که در انتظـــــار آمدنت ایستاده مردند چه چشم هایی که از غم نیامدنت تاریک ماندند چه دلهایی که از اندوه دیرسال آمدنت ، ویران گشتند چه ستاره ها که از نگرانی روزهای بی تو، خاموش ماندند چه بد که ما نه چشم و نه دل، نه ستاره ، نه آب و نه درخت ، ....هیچ نشدیم . نشدیم درختی که از انتظـــــار نیامدنت ایستاده بمیریم نشدیم آبی که از دیر آمدنت خشک شویم نشدیم چشمی که از غم نیامدنت خشک شویم چه بد ، که ما چشم و دل و ستاره ... آب و درخت ، نشدیم اما اجازه بده بگوییم که در انتظـــــار آمدنت هستیم ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:21 توسط یلدا |
|
|
جنگیدم به نفس های آتشینم بعد از تو سالار نیزه نشینم
بعد از تو سالار نیزه نشینم عشق من .می میرم آخر از غم تو عشق من،قاتلم داغ ماتم تو عشق من، سر تو شمع محفل من عشق من، سایه ی روی محمل من
عشق من، تا تو رفتی وای از دل من
شد به تشت زرین، سر تو نوازش از دختر تو حمایت از خواهر تو مثل قصه ی مادر تو مثل تو شدم ، دلبر من ! گذشته آب از سر من سیه شده پیکر من زیر سایه ی حنجر تو در دامِ ، غل و زنجیر آهنینم بعد از تو، سالار نیزه نشینم بسته پای طفلان تو بود خدای، گریان تو بود جهنم دشمن تو سوز صوت قرآن تو بود ای بهانه ی رفتن من دمی که شد بر تن من جسارت دشمن من دست من به دامان تو بود دنبالت، به خدا آواره ترینم بعد از تو، سالار نیزه نشینم راز حال آشفته ی من حدیث ناگفته ی من امانت خفته ی من رازقی نشکفته ی من بگو که لیلای تو کو؟ پری زیبای تو کو؟ سه ساله زهرای تو کو؟ با دل به خون سفته ی من می سوزم ، که پریشان و شرمگینم بعد از تو، سالار نیزه نشینم
عشق من ، نفسم تو سینه ام اسیره عشق من ، بی تو تنها دلم می گیره عشق من ، چی می شه زینبت بمیره عشق من ! عشق من ، اومدم با قد خمیده عشق من ، نگاه کن رنگ من پریده عشق من ، نفس خواهرت بریده حسین! عشق من ، من رو کشتی با یک نگاهت عشق من ، می نشستم چشم به راهت عشق من ، به فدای زلف سیاهت حسین! عشق من ،خرابه ی شب چه غوغا بود عشق من ، سر تو رو دامن ما بود عشق من ، سه ساله رفیق نیمه راه بود حسین! بسته گشته چون بال و پرم نبود یاری به برم میان دشمن سپرم بعد چشم ساقی حرم بین موج ناکامی من به نیزه ها حامی من برادر نامی من سایه ی سر او به سرم سر گشته، به نوای ام بنینم بعد از تو، سالار نیزه نشینم جنگیدم به نفس های آتشینم بعد از تو سالار نیزه نشینم
بعد از تو سالار نیزه نشینم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:8 توسط یلدا |
|
|
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ با تو از کدام دلتنگی بگویم ؟ از کدام روز نیامده ی بیقرار؟ از کدام ماه نگران؟ از کدام فصل خزان زده ی منتظر؟ از کدام بهـــــــار سر شار از اندوه؟ تو خود بگو.... آیا دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشود؟ آیا چشمی هست که عصرهای دلتنگی تو را نگرید؟ آیا دلی هست که در انتظـــــار آمدنت به طپش نیفتد؟ آیا سری هست که در سودای تو نباشد؟ آیا روزی هست که به امید زیارت تو فردا نشود؟ آیا صبحی هست که در آرزوی دیدار تو روشن نگردد؟ آیا کوچه ای هست که دیوارش در انتظــــار یک جمعه ی مهم نباشد؟ چه بد که هست.... دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشده... چشمی هست که عصرهای دلتنگی تورا نمی گرید... دلی هست که گاهی در انتظــــار آمدنت به طپش نمی افتد... چرا؟ چرا؟ چرا تو نیستی و ما هستیم؟..... چرا تو نیامدی و باز ، ما هستیم؟ پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهر ورزی تو با ما شهره ی آفاق بود بد شدیم .... بد شدیم عزیز دل! گاه دستهامان برای ظهور تو آسمانی نمی شود گاه چشمهامان عصرهای دلتنگی تو را نمی گرید گاه دلهامان در انتظـــــار آمدنت نمی طپد حقیقت این است ، اگرچه تلخ : ما ......بد شدیم عزیز دل! کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:11 توسط یلدا |
|
|
نمی دانم ...واژه ها را هی می بافم اما به تو نمی رسم ، به تو نمیرسم ...
چه سود از اینهمه هِی بافتن و تافتن و هِی ...همینجا که هستم... خسته ام ...خسته سالهاست شاید که دیگر آینه ها صیقل نمی خورند ، و دلهـــــا نمی لرزند ، همه ی چیزها در عین بودن ، نیستند و خاموشند. همه ی چیزها در عین روشنی ، سیاه. همه ی چیزها در عین بزرگی کوچکند و این نبودن ، نبود مهربانی نیست . نبود توست .
تو نیستی و این نیستی به پریشانی هستی ، به تلخی دقایق ، به دشواری رسیدن دامن می زند. تو نیستی و درعین نیستی ، هستی . می بینی که جهان چه می کشد
ای همه حضور! ای تمام تکیـــــه گاه من به هنگام سختی و شدت! هیچ سختی نیست که با حضور تو آسان نشود و تومی توانی . هیچ مشکلی نیست که بایاد تو سامان نگیرد و تو می دانی . تو که می دانی ، خودت را ازما مپوش! ای مونس من به هنگام وحشت ! ماهی بی آب و آدمی بی هوا ، چگونه می تواند زیست ؟ حضور تو... اینچنین در زمان و مکان جاریست . ماهی بی آب ، آدمی بی هوا... وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند ، نه باید های ما... ببین تو بر سر دوستان تو حتی چه آمده است ؟ ببین بی تو ، به چه روز افتاده ایم ، ببین بی تو ، تلخ تلخیم ....ببین بی تو... عزیز دل! از مرگ می ترسم .و بی تو هرلحظه زنده بودنم مرگ دوباره است .و تو اینهمه را می دانی... خستگی توانم را برده و مرگ هرروزه ام ، ناآرامم کرده . هرگز نگفتی : کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو؟ و این خسته ترم می کند ، خسته مثل دوره گرد کور پیر... خسته از اینهمه رفتن و هِی هیچ..... همانجا که هستم. عزیزدلم ! بگو: کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:44 توسط یلدا |
|
|
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک...
ایام محرم رو به همه تسلیت می گم .... عزاداریهای همه قبول باشه . انشا الله که از پیروان و عاشقان واقعی حضرتش باشیم . التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:50 توسط یلدا |
|
|
نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو پربغض جمعه های ناگزیرو بی صدام خیلی خستم ، باورم کن ، دنیا زندونه برام توی کوله راه چشمام ، عطر بارون ، بوی سیبی واسه عاشقونه موندن ، تو همون حس غریبی تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی می دونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها کاش می شد با یه اشاره ی تو آزاد می شدم با تو ام که گفته بودی غصه هام تموم می شن پس کجایی که بیای منو بگیری از خودم ناجی ترانه ها منو به واژه ها ببخش این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:11 توسط یلدا |
|
|
ثانیه های بیقراری........... جمعه ...جمعه..... چه سرّی است اینکه روزها همیشه به جمعه ختم می شوند ؟ چه سرّی است اینکه جمعه ها همیشه دلتنگند؟ چه سرّی است اینکه دل تنگی ها همیشگی است ؟ اینکه در حرفهای اول ، ردی از نام توست ؟ اینکه نام تو پایان حرف اول است؟ .... چه سرّی است اینکه موسیقی همه ی آوازها، دلتنگی است ؟ اینکه دلتنگی ها همیشه حقیقت دارد؟ اینکه هزار چشم ، تشنه ی دیدار توست ؟ اینکه دیدار تــــــو، اینقــــــــــدر شیرین است ؟ اینکه شیرینی دیدار تو، سرآغاز همه ی دنیاست ؟ اینکه کلید گشایش هرکتاب، حرفی از نام توست ، و اینکه حرفی از نام تو ، گشایش هزارکلمه. من آنقدر می دانم که همه ی چیزها اگر تو بیایی روشنند و آنقدر می دانم که اگر تو باشی ، همه ی چیزها زیباست . ای همه ی زیبـــــــــایی ......سلام! سلام خسته از روح خسته بر می آید .....سلام! چه بد ... یکی دیگر ازآن روزهای نمی دانم کی و کجا.... و این فاصله های یکدست از پیوند آدینه و رسیدن و این برزخ هی آمدن و نیامدن. مولای یا مولای .....انت المالک وانا المملوک و هل یرحم المملوک الا المالک؟ می گویند آینه ها را غبار فراموشی گرفته است..... می گویند بـــــــاران ایستاده است ... می گویند روزها عقیم شده اند... می گویند آفتاب ،پریشان است ... راست می گویند! می گویند رودها از مرداب سرچشمه می گیرند وکوهها فرو ریزان آهی بزرگند.
راست می گویند! می گویند دستان آسمان کوتاه ، شانه های دریا لرزان و باد.... گریز پاتر از همیشه . می گویند راه بی مسافر است .هیچ پنجره ای رو به آفتاب باز نیست ، هیچ پرنده ای را شوق پرواز و هیچ شبی را امید سپیده نیست ... راست می گویند .... می گویند دری نیست ، دریچه ای نیست ، آسمانی نیست ، و این نا امیدی همیشگی است که از سر آغاز دلتنگی نمیدانم کِی ریشه دوانده و صبح روز بعد نه روشنی سپیده ای برقرار و نه آفتاب رسیدنت را قرار ماندن.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 7:12 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|